محکوم کردن توهین به پیامبر

dastan

dastan

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

داستان بودا و زن هرزه

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه*ی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه*ی او نروید
بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی*تواند با یک دست کف بزند
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پول*هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته*اند .
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 


يكى بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو!
تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

جان عزیزترین کست با دختر مردم بازی نکن

پسر گفت: اگر مي خواهي با هم بمانيم بايد همه جوره با من باشي

دخترک که به شدت پسر را دوست داشت گفت: باشه عزيزم هر چه تو بگويي.

پسرک دختر را عريان کرد، دختر آرام ميلرزيد ولي سخن نمي گفت مي ترسيد

عشقش ناراحت شود...

پسرک مانند ابري سياه بدن دختر را به آغوش کشيد و

بدون کوچکترين بوسه شروع کرد...

دخترک آهي کشيد و پسرک مانند چرخ خياطي بالا و پايين مي شد...

دخترک بدنش مي سوخت ولي صدايي نمي آمد...

پسرک چند تکان خورد و در کنار دخترک افتاد، دختر با لبخند گفت: آرام شدي

عروسکم؟؟؟

پسرک آرام خنديد، لباسهايش را پوشيد و رفت...

دخترک ساعتي بعد تلفن را برداشت و زنگ زد و گفت: سلام عشقم

ولي پسرک مانند هميشه نبود و تنها گفت: ديگر به من زنگ نزن و قطع کرد...

دخترک عروسکش را بغل گرفت و در کنج اتاقش آرام گريست...

چند سال گذشت... تبريک مي گويم به پسرک! همان دخترک زيبا شد فاحشه قصه

- اما فاحشه سيگارم تمام شده تو سيگار داري؟

فاحشه آرام مي گويد: چرا به ديگران نگفتي به جرم عاشق شدن فاحشه شدم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

ميدانيد چرا منشی ام را اخراج كردم؟

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم منشی ام ژانت بهم گفت: ” صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!!!؟

از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود، تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست،اگرموافقباشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“
...
” خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم.“

براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي براي نهار، بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:” ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه.“ اونم درجوابگفت:”پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.“

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:”

ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.“
در جواب بهش گفتم: خواهش مي كنم!!!!!!!!!!!؟

اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “روميخواندند. ... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه لخت مادرزاد نشسته بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

زن دیروقت به خونه رسید، آهسته كلید رو انداخت و درو باز كرد
و یكسره رفت توی اتاق خواب!
ناگهان بجای یك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید!
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و
تا جایی كه میخوردند ان دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی كرد.
بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا آبی بخورد که
با كمال تعجب شوهرش را دید كه در اشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزیزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشون
اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت كنند!
راستی بهشون سلام كردی؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

سوتی خفن دختر.................

دختره یه روز که تو خونشون تنها بوده میره حموم!به هوای اینکه کسی خونه نیست همونجوری لخت میاد بیرون که حوله برداره!یه دفعه میبینه داداشش تو خونست.بدو بدو میره تو اتاق درو میبنده.حیوونی خیلی خجالت میکشه!دولا میشه از سوراخ کلید نگاه کنه ببینه داداشش داره چیکار میکنه!میبینه داداشش داره میدوئه بیاد سمت در.دختره هم میترسه سریع درو قفل میکنه!بر میگرده میبینه دوست داداشش تو اتاق نشسته...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

زندگی عاشقانه رایانه ای !

1. در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم افزار باشیم نه سخت افزار.

2. در سایت زندگی، همیشه لینکِ (Mohabbat) داشته باشیم و هیچگاه برای این سایت، فیلتر نگذاریم.

3. برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی، از سه کاراکتر "ع"، "ش" و "ق" استفاده کنیم.

4. هیچگاه قفل سی دی قلب مردم را نشکنیم. که "تا توانی دلی به دست آور، دل شکستن هنر نمی‏باشد".

5. چنانچه در کاری شکست خوردیم آن را "shut down" نکنیم بلکه آن را "restart" کنیم.

6. برای مانیتور زندگی‏مان بک گراند (Background) سبز یا آبی را در نظر بگیریم، نه سیاه یا دودی.

7. برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده کنیم.

8. روی کلیدهای عیب کیبورد خودمان انگشت بگذاریم، نه روی کلیدهای عیب کیبورد دیگران.

9. برای فایل‏های اسرار زندگی مان پسورد (password) بگذاریم و آن را مخفی (hidden) کنیم.

10. همواره پیش از سخن گفتن، سی پی یوی فکرمان را به کار بیندازیم.

11. برای مشکلات مردم، کلیدF1 باشیم و آنان را کمک و راهنمایی (help) کنیم.

12. اگر شخصیت ما ژله ‌ای نیست و بزرگ و والاست، این نوع شخصیت، نباید حتی به ما اجازه دهد که با هر کسی چت (Chat) کنیم و هر کسی با ما چت کند.

13. برای باغ زندگی مردم windows باشیم نه dos !!!

14. یک معادله ریاضی- رایانه‏ای به ما می‏گوید: "تا به فکر ساپورت دیگران نباشیم، دیگران به فکر ساپورت ما نخواهند بود".

15. اگر از کسی بدی و کم لطفی دیدیم، کم لطفی آنرا "save" نکنیم بلکه آن را "delete" نماییم و حتی آن را از ریسایکل بین (recyclebin) قلبمان کاملا محو کنیم.

16. به دیگران اجازه ندهیم در "CD Rom" زندگی ‏مان هر نوع "CD" را که بخواهند، قرار دهند.

17. خانه و دفتر کارمان، به روی مردم نیازمند،"Open" باشد.

18. برای حل اختلافات زناشویی، روی گزینه "گذشت و ایثار" دابل کلیک (double click) کنیم.

19. تا حرف کسی تمام نشده، اسپیکر (speaker) خود را روشن نکنیم.

20. درآمدمان را در اول ماه پارتیشن بندی کنیم تا در آخر ماه کم نیاوریم.

21. برای رفع گرفتاری‏های مردم اتوران (autorun) باشیم.

22. همان گونه که دیگران سایت "گوگل" را طراحی کرده‏اند، ما نیز سایت "گو- گل" را برای مردم طراحی کنیم تا در ارتباطات خود با یکدیگر، گل بگویند و گل بشنوند.

23. در سایت زندگی شخصی مان، یک رُوم (Room) به نام مشکل گشا (Moshkelgosha) بسازیم تا دیگران با ما چت (Chat) کنند.

24. هنگام مشاهده خوبی‏ها و نیکی‏های دیگران، بلافاصله کلید پرینت اسکرین ( print screen ) را بزنیم و از آن عکس بگیریم.

25. در زمان ناتوانی، درماندگی و تاریکی زندگی دیگران، کلید "Power " برای آنان باشیم.

26. نگذاریم هر کسی در رُوم (Room) زندگیمان ناجورانه چت نماید و در این صورت، او را ایگنور (Ignore) کنیم.

27. چشم‏هایمان را به روی عیب های پنهان مردم، "Close" کنیم.

28. گاه و بی گاه، کامپیوتر زندگی ما هنگ (Hang) میکند که باید آن را با "فکر"، "مشورت" و "برنامه ریزی"، ری استارت (Restart) نماییم حتی گاهی هم اگر لازم شد restore کنیم.

29. برای کپی گرفتن از دیسکت زندگی دیگران، نخست آن را ویروس یابی و سپس ویروس کشی کنیم.

30. مواظب باشیم که رایانه زندگی زناشویی مان، ویروس غرور و لجبازی به خود نگیرد. که در این صورت، ممکن است هیچ آنتی ویروسی نتواند آن را از بین ببرد.

31. اگر قصد داریم در یک گروه خانوادگی عضو بشیم پرشیـن استار رو در ادد لیست (add list) انتخابهامون قرار بدیم.

32. اگر برای شخصیت و تصمیم ‏گیری‏های خویش ارزش و احترام قائل هستیم، خودمان یکی از ‏Gameهای کامپیوتر زندگی دیگران نباشیم.

33. فایل‏های مهم زندگی خود را گاه به گاه، اسکن (Scan) کنیم تا اگر به ویروسی آلوده شده باشند، سریعاً مشخص شود.

34. در حروف چینی کتاب زندگی، از شیوه "راست چین" و راستگویی استفاده کنیم، نه از شیوه "چپ ‏چین" و دروغ‏ گویی.

35. برای برنامه زندگی اجتماعی و به ویژه زندگی خانوادگی، همیشه ورژن‏های جدید و سازگار را معرفی کنیم.

36. پیش از پرینت گرفتن از سخنان مان، پیش نمایش چاپ (print preview) آن را مشاهده کنیم.

37. در تجارت و کارهای مالی و اقتصادی، سرمایه‏ها و دارایی‏های خود را در یک درایو (Drive) نریزیم؛ بلکه آن ها را در درایوهای گوناگون پخش کنیم تا اگر به فرمت (Format) یک درایو مجبور شدیم، درایوهای دیگر را محفوظ داشته باشیم.

38. اگر روزی رایانه زندگی ما با همسرمان هنگ کرد، سه کلید "ctrl کنترل اعصاب"،"Alt انصاف" و "delet دلیل عصبانیت" را بزنیم.

39. مکان ‏نمای ارتباطات ما با آدم‏های ناباب و ناجنس به صورت "فلش" نباشد؛ بلکه به صورت "ولش" باشد.

40. هارد مغز خود را از برنامه های غیر مفید، پر نکنیم، تا فضا را برای نصب برنامه های مفید، تنگ ننماییم.

41. برای این که از دیدن مانیتور زندگی، بیشتر لذت ببریم، کارت گرافیک بالا برای آن تهیه کنیم.

42. اگر مانیتور رایانه ما دارای رنگهای متنوع و متعدد باشد، ولی مانیتور ارتباطات ما با مردم، حتماً باید یک رنگ باشد.

43. برای رایانه ‏زندگی دیگران نرم ‏افزارهایی را معرفی کنیم که حداکثر هماهنگی را با سخت ‏افزارهای موجودشان داشته باشند.

44. در خطاطی کامپیوتری، ازبرنامه "کِلْک"هم میتوانیم استفاده کنیم، اما در خطاطی زندگی، از برنامه "کَلَک" نباید استفاده کنیم.

45. بکوشیم تا خوش اخلاقی را به جای اینکه در رم (Ram) و حافظه موقت داشته باشیم، در رام (Rom) و حافظه پایدار داشته باشیم تا در هنگام آغاز (Start) ارتباط با دیگران، آن را به کار گیریم.

46. اگر می خواهیم در زندگی خویش موفق و خوشبخت باشیم، باید خودمان زیرمنوهای Programs را دقیقا ًتنظیم کنیم و نباید بگذاریم که دیگران این کار را برای ما انجام دهند؛ اگرچه میتوانیم در این زمینه، با آنان مشورت نماییم.

47. قانون کپی رایت زندگی اجتماعی به ما اجازه نمی دهد که سیدی بدی ها و عیب های دیگران را رایت کنیم.

48. در طراحی کتاب زندگی، از برنامه "فتوشاد" و "فری خند"و "کرل مزاح" نیز استفاده کنیم.

49. از پندهای حکیمانه دیگران درس بگیریم و سیستم زندگیمون را با استفاده از فایل خوبی ها و نیکی ها روز به روز آپدیت (update) کنیم.

50. چگونه زندگی كردن را از افراد موفق بیاموزیم و با سهل انگاری ها و بی توجهی ها نگذاریم هارد زندگیمون دچار بدسکتور (bad sector) شود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

نامه یه دختر مجرد به داماد ندیده اش



عزيزم
!
مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود
!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم
!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد
!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي
!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد… جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود
!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا “به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است”؟! ا

گر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟
!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي
!

و بالاخره


اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

گاه می رویـم تا برسیـم‎ ...

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...



بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...



گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!




پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است




گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟




گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟



یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...



شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟




لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟



سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد



+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

 
خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.




خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است. پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد

خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
بود.

سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
برآورد...


خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود.


میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد.

و
سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.

انسان گفت: سرورم!گرچه من
دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن پانزده
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند، به من
بده.

و
خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...

و
از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
سال مثل انسان زندگی می
کند�!!!

و
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل خر بار می
برد

و
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد...!!!
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند...!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف شده بود.
شبی باتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب میکند. دوستش پرسید چی فکر میکنی؟ گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند. دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟ گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند.
جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهر منطقی رفت بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کرد.
گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا دوستش پرسید او چی کار کرد؟ گفت او هم شلوار خود را کشید پایین. پرسید خب، بعدش چی شد؟ گفت خب، نتیجه منطقی این شد که من با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

یه استاد داشتیم هر سری می آمد سر کلاس به دخترا تیکه می انداخت. یه بار دخترا تصمیم می گیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون. قضیه به گوش استاد می رسه. جلسه بعد یه کم دیر میاد سر کلاس، می گه از انقلاب داشتم می آمدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم چه خبره؟ گفتن دارن با کارت دانشجویی شوهر می دن! دخترا پا می شن برن بیرون، استاده می گه کجا می رید؟ وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

 
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.


شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و
اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، 20 سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!



مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا 20سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!


مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

زن: خبر خوب! من حامله هستم، تو بالاخره پدر شدي...
مرد: چمدانت را ببند، همين حالا و براي هميشه از اينجا برو!...
زن: چرا؟!...
مرد: من دو سال قبل بدون اين كه به كسي بگويم، عمل وازكتومي انجام دادم...
زن (با گريه و جيغ): اگر به من توجه مي.كردي، اين اتفاق هرگز رخ نمي.داد، من تمام اين مدت با پسرخاله.ام مي.خوابيدم چون تو هميشه منشي.هاي شركت را بيش.تر از همسرت دوست داشتي، بزرگ.ترين دروغت هم اين بود كه بهم گفتي عاشقم هستي...
مرد: نه! بزرگ.ترين دروغم اين بود كه گفتم عمل وازكتومي داشته.ام…
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

مـــ ــرد که باشی...

/


/
مرد که باشی،بار سنگین یک زندگی بر دوشهای همیشه استوارت سنگینی می کند...
مرد که باشی،همیشه از آینده میترسی...


مرد که باشی،همه تو را به چشم دیواری برای تیه نگاه می کنند،بدون این فکر که شاید خودت هم نیاز به شانهایی برای گریه داشته باشی..


مرد که باشی،گریه نمی توانی بکنی...گریه ات درونت جمع میشود و در شریان های بدنت،تو را به مرگ وا میدارد...


مرد که باشی ،همه ی زنان فکر می کنند که حقشان را خورده ای،ولی تو حتی وقت فکر کردن به اینکه چه کسی حقت را خورده نداری...چون آینده ی تمام افرادی که به تو تکیه کرده اند،در دست توست و تو همیشه مقصری...


من مردم،نگاه به بدن قوی و روحیه همچون کوهم نکن...گاهی به راحتی خرد می شوم...


.مـــــرد که باشی این است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

 
زن به شوهر میگه : ببینم حقوق این ماهت کجاست؟


زن: بذار جیباتو بگردم!


زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه) : پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟!
مرد (با گریه): به خدا تو جیبام نیست!



زن: ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش!
مرد: امون نمیدی بهت بگم که



زن: مرسی عزیزم بیخود نیست من اینقدر دوست دارم!

Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked Shocked

زن: ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش!
مرد: امون نمیدی بهت بگم که


زن: مرسی عزیزم بیخود نیست من اینقدر دوست دارم!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

به شاهزاده خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد ، دستور داد و جوان را به حضورش آوردند ، شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت:

- از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است؟؟؟

درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند.
...
جوان لبخندی زد و گفت:

- اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه فقيد بوده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

در زمان هاي قديم يک دختر از روي اسب مي افتد و باسنش (لگنش) از جايش درمي‌رود.

پدر دختر هر حکيمي را به نزد دخترش مي‌برد، دختر اجازه نمي‌دهد کسي دست به


باسنش بزند, هر چه به دختر ميگويند حکيم بخاطر شغل و طبابتي که ميکنند محرم

بيمارانشان هستند اما دختر زير بار نمي رود و نمي‌گذارد کسي دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعيف تر وناتوان‌تر ميشود.

تا اينکه يک حکيم باهوش و حاذق سفارش ميکند که به يک شرط من حاضرم بدون دست

زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...

پدر دختر باخوشحالي زياد قبول ميکند و به طبيب يا همان حکيم ميگويد شرط شما

چيست؟ حکيم ميگويد براي اين کار من احتياج به يک گاو چاق و فربه دارم, شرط من اين

هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول ميکند و با کمک دوستان و آشنايانش چاقترين گاو آن منطقه را

به قيمت گراني مي‌خرد و گاو را به خانه حکيم مي‌برد, حکيم به پدر دختر ميگويد دو روز
ديگر دخترتان را براي مداوا به خانه ام بياوريد.

پدر دختر با خوشحالي براي رسيدن به روز موعود دقيقه شماري ميکند...

از آنطرف حکيم به شاگردانش دستور ميدهد که تا دوروز هيچ آب و علفي را به گاو ندهند.

شاگردان همه تعجب ميکنند و ميگويند گاو به اين چاقي ظرف دو روز از تشنگي و گرسنگي خواهد مرد.

حکيم تاکيد ميکند نبايد حتي يک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز ميگذرد گاو از شدت تشنگي و گرسنگي بسيار لاغر و نحيف ميشود..

خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکيم مي آورد, حکيم به پدر دختر دستور ميدهد دخترش را بر روي گاو سوار کند. همه متعجب ميشوند، چاره اي نمي‌بينند بايد حرف حکيم را اطاعت کنند.. بنابراين دختر را بر روي گاو سوار ميکنند.

حکيم سپس دستور ميدهد که پاهاي دختر را از زير شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا ميشود، حال حکيم به شاگردانش دستور ميدهد براي گاو کاه و علف بياورند..

گاو با حرص و ولع شروع مي‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر ميشود، حکيم به شاگردانش دستور ميدهد که براي گاو آب بياورند..
شاگردان براي گاو آب ميريزند، گاو هر لحظه متورم و متورم ميشود و پاهاي دختر هر لحظه
تنگ و کشيده تر ميشود, دختر از درد جيغ ميکشد..

حکيم کمي نمک به آب اضاف ميکند, گاو با عطش بسيار آب مي‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صداي ترق جا افتادن باسن دختر شنيده ميشود..

جمعيت فرياد شادي سر مي‌دهند, دختر از درد غش ميکند و بيهوش ميشود.
حکيم دستور ميدهد پاهاي دختر را باز کنند و او را بر روي تخت بخوابانند.

يک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواري ميشود و گاو بزرگ متعلق به حکيم ميشود.

اين، افسانه يا داستان نيست,
آن حکيم، ابوعلي سينا بوده است...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

مشکلات زندگی تون رو خیلی جدی نگیرید

زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه

طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستش خوابیده

طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه

آقای خیلی محترم "وانگ" در طبقه 5 سعی میکنه لباسای زیر خانومش رو بپوشه

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه

قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم

الآن فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره

آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن

فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

من سرم توی کار خودم بود ....


پدر عاشقی بسوزه


بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...

پدر عاشقی بسوزه


اون این شکلی بود !

پدر عاشقی بسوزه


ما اوقات خوبی با هم داشتیم ....!
..........
من یه کادو مثل این بهش دادم!

پدر عاشقی بسوزه

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

پدر عاشقی بسوزه

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ....!

پدر عاشقی بسوزه


و این وضع من توی اداره بود ....!

پدر عاشقی بسوزه


وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ....!

پدر عاشقی بسوزه


و من اینجوری بهشون جواب می دادم .....!

پدر عاشقی بسوزه


اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..!

پدر عاشقی بسوزه


و من اینجوری بودم ....!


پدر عاشقی بسوزه


بعدش اینجوری شدم ....!

پدر عاشقی بسوزه


احساس من اینجوری بود ....!

پدر عاشقی بسوزه

بعد اینجوری شدم …!

پدر عاشقی بسوزه
بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …!

پدر عاشقی بسوزه
پدر عاشقی بسوزه !

پدر عاشقی بسوزه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

رفیق بامرام به این میگن !!!


یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانهزد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند بعد از یک ماه دختری را سرکوچهمیبیند و بهش تیکه میندازد یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!! میگه نه!! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی عذاب وجدان میگیره میرهخونه رفیقش رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختریتیکه انداختم ولی نمی دونستم خواهرتو بود ! دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتیرفیقی که یه ماه خونمون خورد خوابید ولی خواهرمونشناخت.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

 یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ




پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ



قلب زاغ تکونی خورد،
قناری عقلشو برد

توی فکر قناری،
تا دو روز غذا نخورد



روز سوم کلاغه،
رفتش پیش قناری

گفتش عزیزم سلام،
اومدم خواستگاری!



نگاهی کرد قناری،
بالا و پایین، راست و چپ

پوزخندی زد به کلاغ،
گفتش که عجب! عجب

منقار من قلمی،
منقار تو بیست وجب

واسه چی زنت بشم؟
مغز من نکرده تب

کلاغه دلش شیکست،
ولی دید یه راهی هست

برای سفر به شهر،
بار و بندیلش رو بست

یه مدت از کلاغه،
هیچ کجا خبر نبود

وقتی برگشت به خونه،
از نوکش اثر نبود

داده بود عمل کنن،
منقار درازشو

فکر کرد این بار می‌خره،
قناریه نازشو

باز کلاغ دلش شیکست،
نگاه کرد به سر و دست

آره خب، سیاه بودش!
اینجوری بوده و هست

دوباره یه فکری کرد،
رنگ مو تهیه کرد

خودشو از سر تا پا،
رفت و کردش زرد زرد

رفتش و گفت: قناری!
اومدم خواستگاری

شدم عینهو خودت،
بگو که دوسم داری

اخمای قناریه،
دوباره رفتش تو هم!


کله‌مو نگاه بکن،
گیسوهام پر پیچ و خم

موهای روی سرت،
وای که هست خیلی کم

فردا روزی تاس می‌شی!
زندگی‌مون میشه غم

کلاغ رفتش به خونه
نگاه کرد به آیینه

نکنه خدا جونم!
سرنوشت من اینه؟!

ولی نا امید نشد،
رفت تو فکر کلاگیس

گذاشت اونو رو سرش،
تفی کرد با دو تا لیس

کلاه گیسه چسبیدش،
خیلی محکم و تمیز

روی کله‌ی کلاغ،
نمی‌خورد حتی یه لیز



نگاه که خوب می‌کنم،
می‌بینم گردنتو

یه جورایی درازه،
نمی‌شم من زن تو

کلاغه رفتشو من،
نمی‌دونم چی جوری

وقتی اومدش ولی،
گردنش بود اینجوری



خجالت نمی‌کشی؟
با اون گوشتای شیکم!؟

دوست دارم شوهر من،
باشه پیمناست دست کم!

دیگه از فردا کلاغ،
حسابی رفت تو رژیم

می‌کردش بدنسازی،
بارفیکس و دمبل و سیم

بعدش هم می‌رفت تو پارک،
می‌دویید راهای دور

آره این کلاغ ما،‌
خیلی خیلی بود صبور



واسه ریختن عرق،
می‌کردش طناب‌بازی

ولی از روند کار،
نبودش خیلی راضی

پا شدو رفتش به شهر،
دنبال دکتر خوب

دو هفته بستری شد،
که بشه یه تیکه چوب

قرصای جور و واجور،
رژیمای رنگارنگ

تمرینهای ورزشی،
لباسای کیپ تنگ

آخرش اومد رو فرم،
هیکل و وزن کلاغ

با هزار تا آرزو،
اومدش به سمت باغ



وقتی از دور میومد،
شنیدش صدای ساز

تنبک و تنبور و دف،
شادی و رقص و آواز

دل زاغه هری ریخت!
نکنه قناریه؟

شایدم عروسی
بازای شکاریه!



دیدش ای وای قناری،
پوشیده رخت عروس

یعنی دامادش کیه؟
طاووسه یا که خروس؟

هی کی هست لابد تو تیپ،
حرف اولو می‌زنه!

توی هیکل و صورت،
صد برابر منه

کلاغه رفتشو دید،
شوهر قناری رو

شوکه شد، نمی‌دونست،
چیز اصل کاری رو!

می‌دونین مشکل کار،
از همون اول چی بود؟

کلاغه دوچرخه داشت،‌
صاحب بی ام و نبود



+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ی ها غذا می پخت.

یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فوراً از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.

کاش زمین دهن وا میکرد و منو، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعاً میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟!!!

اون هیچ جوابی نداد …

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی.

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند.

و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر.

سرش داد زدم، چطور جرأت کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور.

برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی.

همسایه ها گفتن که اون مرده.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.

منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا.

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متأسفم.

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی.

به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو به طور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو.

مادرت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش

افتاد تو رودخونه. 

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می

کنی؟ 

هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. 

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:آیا این تبر

توست؟ 

هیزم شکن جواب داد: نه 

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا

این تبر توست؟ 

دوباره، هیزم شکن جواب داد: نه. 

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا

این تبر توست؟ 

جواب داد: آره. 

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن

خوشحال روانه خونه شد. 

روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش

افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم

اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. 

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن

فریاد زد: آره! 

فرشته عصبانی شد. تو تقلب کردی، این نامردیه 

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می

دونی، اگه به جنیفر لوپز نه می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می

اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز نه میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم

می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می

دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و

به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

_________________

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

يكي بود يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي

صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد:

شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هيچ کسي نمي تواند شعلهَ

مرا روشن نگه دارد.

من باور دارم که به زودي

مي ميرم...“

سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: ”من ايمان هستم . براي بيشتر آدم ها ديگردر زندگي

ضروري نيستم، پس دليلي وجود ندارد که روشن بمانم...“

سپس با وزش نسيم ملايمي، ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: ”من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که

ديگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و

اهميت مرا درک نمي کنند. آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق

بورزند...“

طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد.

ناگهان...

کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد.

”چرا شما خاموش شده ايد، شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد . “

سپس شروع به گريه کرد .

آنگاه شمع چهارم گفت:

”نگران نباش تا زماني که من وجود دارم، ما مي توانيم بقيه شمع ها را

دوباره روشن کنيم.

مـن امـــيد هستم !“

با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد ، كودک شمع اميد را برداشت

و بقيهَ شمع ها را روشن کرد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عطسه های احساس  | 

مطالب قدیمی‌تر